هدیه پروردگار

به نام خداوند مهربانی ها زندگی پر از گره هایی است که تو آن را نبسته ای اما باید آنها را به تنهایی باز کنی ، ولی اگر به خدا توکل کنی او گره ها را یکی یکی برایت باز می کند . من در اینجا میتوانم زندگی خود را برایتان مثال بزنم . وقتی در اوج جوانی فهمیدم که به این بیماری...

کاردرمانی، از سیاه و سفید به رنگی…

در اتاق کاردرمانی باز بود… صورت وحشت زده دختربچه که گریه کنان روی تخته به سختی ایستاده بود را به خاطر می‌آورم… تصویری رایج در اهسا،تقریبا هر روز صدای گریه از اتاق کاردرمانی شنیده می شود و بچه های زیادی در این حال از آن خارج می‌شوند،اما این بار برخلاف گریه...

روایت یک زندگی…

روایت یک زندگی،از مشهد تا تهران ۲۸ سال پیش در زاهدان به دنیا آمدم… ۵ ساله بودم که پدرم مرد و ما به مشهد مهاجرت کردیم. به خاطر مشکلاتی که با مادرم داشتم، در خانه پدری تحت فشار بودم…. دوستانم در مدرسه به من می گفتند از خانه فرار کن، ولی من شهامت این کار را...

از ناامیدی تا امیدواری…

یه روز سرد زمستانی خانمی با جثه ای نحیف به همراه دختر بچه اش,که کم بینا بود وارد انجمن شد… در ابتدای ورود دختر بچه که مریم نام داشت توجهش به عروسک روی میز که صدای یکنواختی داشت جلب شد… حرکات نامتعادلی داشت اصلا با مربی کودک ارتباط برقرار نمیکرد،مدام فریاد...

یکی از هزاران …

سه خواهر و یک برادر هستیم… پدر و مادرم اول اعتیاد به تریاک و بعد هروئین داشتند… مادرم برای شکستگی لگن و دستش مجبور بود مواد مصرف کند و برای امرار معاش،در منازل مردم کار کند… پدرم راننده کامیون بود که شاگردش معتاد بود وهمین امر باعث اعتیاد او هم شد....