به نام خداوند مهربانی ها

زندگی پر از گره هایی است که تو آن را نبسته ای اما باید آنها را به تنهایی باز کنی ، ولی اگر به خدا توکل کنی او گره ها را یکی یکی برایت باز می کند . من در اینجا میتوانم زندگی خود را برایتان مثال بزنم .
وقتی در اوج جوانی فهمیدم که به این بیماری مبتلا هستم و در دل واپسی و نگرانی خودم بودم که عشق م ، همسرم را از دست دادم و در اوج جوانی در سن ۳۴ سالگی به همراه پسر خردسالم تنها شدم . و در های امید به رویم بسته شد خدارو شکر فرزندم به این بیماری مبتلا نبود و این باعث شد امید جدیدی در زندگی پیدا کنم برای اینکه از کابوس این بیماری بیرون بیایم خودم را با کار مشغول کردم و زندگی خود و یه دونه پسرم را یک تنه اداره کردم گاهی از شب ها کابوس های وحشتناکی را میدیدم و این موضوع خیلی مرا آزار میداد .
بعد از آن در کلاس های مشاوره و روانشناسی شرکت کردم و بعد از مدتی توانستم بیماریم را بپذیرم .
در این ده سال که متوجه شده ام بیمارم هیچ وقت حتی در تنهایی خودم همسرم را گناهکار ندانستم و همیشه این امر را امر خداوند خوانده ام و شاید بارها گفته ام این بیماری هم هدیه ای است از طرف پروردگار به ما که بیشتر به یاد خلق خدا باشیم .
مدت ۴ سال است به کلاس های مشاوره انجمن اهسا می آیم و خدارو شکر دریچه امیدی در زندگی برایم باز شده است .